مرتضى راوندى
752
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
چو دشمن به جنگ تو يازيد چنگ * شود چير اگر سستى آرى به جنگ اسدى چون تو نباشى ز سپه باخبر * جرم سپه از تو بود سربهسر خواجو چو دشمن به دشمن شود مشتغل * تو با دوست بنشين به آرام دل نخستين به نرمى سخنگوى باش * به داد و به كوشش بىآهوى باش چو كارت به نرمى نگردد نكوى * درشتى كن آنگاه و پس رزمجوى فردوسى تو پيروزى ، ار پيشدستى كنى * سرت پست گردد چو سستى كنى فردوسى در قصيدهء معروف ابو حنيفه اسكافى تعاليم سياسى و نظامى بسيارى به چشم مىخورد و ما به ذكر بيتى چند از آن قناعت مىكنيم : شاه چو بركند دل ز بزم و گلستان * آسان آرد به چنگ مملكت آسان وحشى چيزى است ملك و اين زان دانم * كو نشود هيچگونه بسته به انسان بندش عدل است و چون به عدل ببنديش * انسى گيرد همه دگر شودش سان . . . شاه چه داند كه چيست خوردن و خفتن * اينهمه دانند كودكان دبستان شاه چو در كار خويش باشد بيدار * بسته عدو را برد ز باغ به زندان مار بود دشمن و بكندن دندانش * زو مشو ايمن اگرت بايد دندان از عدو آنگاه كن حذر كه شود دوست * وز مغ ترس آن زمان كه گشت مسلمان شاه چو بر خود قباى عجب كند راست * خصم بدردش تا به بند گريبان شاه چو بر خز و بز نشيند و خسبد * بر تن او بس گران نمايد خفتان ملكى كان را به درع گيرى و زوبين * دادش نتوان به آب حوض و به ريحان چون دل لشكر ملك نگاه ندارد * درگه ايوان چنان كه درگه ميدان گرچه شود لشكرى به سيم قوىدل * آخر دلگرمىيى ببايدش از خوان دار نكو ، مر پزشك را گه صحت * تاك نكو دارد او به دارو ، و درمان . . . دل چو كنى راست با سپاه و رعيت * آيدت از يك رهى دو رستم دستان . . . شعر نگويم چو گويم ايدون گويم * كرده مضمن همه به حكمت لقمان